دوست دخترتون، استاد !!
دیدی اصلا بعضی وقتا آدم انگار ذوق داره که بنویسه؟ بعد کلی زور می زنه کاغذ و خودکار پیدا کنه و وقتی همه چی جور شد تازه از خودش می پرسه: خب حالا چی بنویسم؟
الآن یکی از همون وقتا بود. فکر کن درب و داغون همه چی رو ریختی به هم، از خونه کوبیدی اومدی کافه و معشوقه کوچولوی بازیگوشت رو سر دو تا میز اونطرف تر ول کردی، در به در گشتی دنبال یه خودکار و آخرش به این نتیجه رسیدی که: خب حالا که چی؟ الآن چی می خوام بنویسم؟
خب اشکالی نداره. بذارید به جاش داستان اون دوست دختر خودتونو بگم:
راستش من از همون اولی که دیدمش ازش خوشم اومد. اما دیگه نه تا اون حدی که بخوام شما رو دور بزنم تا به اون برسم. فقط در این حد که به نظرم دختر جذاب و با دست و پایی اومد. حتی اگه دقت کرده باشید من باهاش دست هم نمی دادم مگر اینکه خودش دستش رو دراز کنه.
البته حقیقتا شاید اگر خودش رو اینقدر وفادار به شما نشون نمی داد من از همون موقع یه تلاشی برای نزدیکتر شدن بهش می کردم. ولی خب اینطوریا که فکر می کنید هم نبود که من آدم لاشیی باشم.
یه روز که دقیقا مثل همین امروز داشتم شال و کلاه می کردم که برم یه کافه بشینم و بازم روی یکی از موضوع هایی که خودتون برام تایین کرده بودین کار کنم هوس کردم بیشتر از همیشه به خودم برسم و بازم به گفته خودتون که می گید: هنرمند باید با شخصیت و با اعتماد به نفس جلوه کنه (به خصوص جلوی خانم های جوان) عمل کنم.
خلاصه رفتم حموم و موهام رو با نرم کننده شستم و به تنم صابون معطر زدم. قشنگ ترین پیرهنم رو تنم کردم و با اعتماد به نفس عجیبی پام رو گذاشتم توی خیابون.
وقتی رسیدم به کافه دیگه اعتماد به نفسم به اوج خودش رسیده بود و من داشتم تو ابرا سیر می کردم. در کافه رو که باز کردم با سیل بزرگی از دوستای تازه و قدیمیم رو به رو شدم و با همشون به همون با شخصیتیی سلام و احوال پرسی کردم که تو فیلما می دیدم. وقتی از اونا رد شدم رسیدم به میزی که دوست دخترتون پشتش نشسته بود. رفتم جلو و بهش سلام کردم. از جاش بلند شد و چنان با گرمی دست منو فشار داد که حالم دگرگون شد. رفتم سر میزم نشستم و شرو کردم به کار کردن روی موضوعی که خودتون داده بودین. جوری تو کار غرق شده بودم که دیگه جدی جدی یادم نبود کجام و چی داره می شه و جالب اینجاست که هنوزم اون وقاری رو که ازش صحبت کردم رو نگه داشته بودم. وقارم تا حدی بالا رفته بود که حتی دوستای نزدیکمم به خودشون اجازه نمی دادن به شوخیم که شده بهم بگن: چه خوش تیپی کردی امروز و چه خبره و این جور سوالای متداول.
تو همین حین بود که دوست دخترتون از پشت میز بلند شد و اومد طرف من:
- آقا احسان با اجازتون.
خیلی جا خوردم اول. بعد دستش رو دراز کرد برای دست دادن. نیم خیز شدم و به نشان احترام کاملا از صندلیم جدت شدم که اون کار رو کرد. همه چیزم از همون جا شروع شد حقیقتا. جرقه شیطنت وقتی تو چشمای یه دختر با شخصیت دیده شه، دیگه برا آدم هیچ شعور و حواسی نمی مونه. صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و همون جا، یعنی دقیقا توی کافه با من روبوسی کرد. چنان عطری زده بود که نپرس. بعدا که بهم گفت اون عطر رو شما براش خریدین واقعا به داشتن استاد با سلیقه ای چون شما افتخار کردم.
تو همون گیجی بودم که دیدم دستش هنوز تو دستمه و اونم دوباره داره صورتش رو به صورتم نزدیک می کنه و این بار لباش رو روی لبام گذاشت و همون وسط چنان بوسه ای نثارم کرد که هنوزم که دارم دربارش حرف می زنم مزش رو روی لبم حس می کنم.
بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و به سختی دوباره وقارم رو به دست آوردم و دعوتش کردم که سر میزم بشینه اما اون با کمال شجاعت و در اوج بی شرمی( که البته به نظر من نقطه قوت یک زن به حساب میآد) به من پیشنهاد داد که بریم خونه و ادامه صحبتمون رو اونجا دنبال کنیم. با چنان لحن جدی و محکمی این جمله رو گفت که واقعا توان رد کردن نداشتم...
حدود دو ساعت بعد از خونش اومدم بیرون و فقط داشتم به این فکر می کردم که واقعا سلیقتون خوبه استاد.
به هر حال اینم داستانی بود که باید یه روزی براتون می گفتم. چه بهتر که این باری که موضوع داستان رو آزاد گذاشتین بهتون بگمش. امیدوارم خیلی از دستم ناراحت نشین.




