تبليغاتX
توحَش

توحَش

جامعه روزانه پر تر می شود از وحشی گری ها

دوست دخترتون، استاد !!

دیدی اصلا بعضی وقتا آدم انگار ذوق داره که بنویسه؟ بعد کلی زور می زنه کاغذ و خودکار پیدا کنه و وقتی همه چی جور شد تازه از خودش می پرسه: خب حالا چی بنویسم؟

 

  الآن یکی از همون وقتا بود. فکر کن درب و داغون همه چی رو ریختی به هم، از خونه کوبیدی اومدی کافه و معشوقه کوچولوی بازیگوشت رو سر دو تا میز اونطرف تر ول کردی، در به در گشتی دنبال یه خودکار و آخرش به این نتیجه رسیدی که: خب حالا که چی؟ الآن چی می خوام بنویسم؟

 

  خب اشکالی نداره. بذارید به جاش داستان اون دوست دختر خودتونو بگم:

 

  راستش من از همون اولی که دیدمش ازش خوشم اومد. اما دیگه نه تا اون حدی که بخوام شما رو دور بزنم تا به اون برسم. فقط در این حد که به نظرم دختر جذاب و با دست و پایی اومد. حتی اگه دقت کرده باشید من باهاش دست هم نمی دادم مگر اینکه خودش دستش رو دراز کنه.

  البته حقیقتا شاید اگر خودش رو اینقدر وفادار به شما نشون نمی داد من از همون موقع یه تلاشی برای نزدیکتر شدن بهش می کردم. ولی خب اینطوریا که فکر می کنید هم نبود که من آدم لاشیی باشم.

 

  یه روز که دقیقا مثل همین امروز داشتم شال و کلاه می کردم که برم یه کافه بشینم و بازم روی یکی از موضوع هایی که خودتون برام تایین کرده بودین کار کنم هوس کردم بیشتر از همیشه به خودم برسم و بازم به گفته خودتون که می گید: هنرمند باید با شخصیت و با اعتماد به نفس جلوه کنه (به خصوص جلوی خانم های جوان) عمل کنم.

  خلاصه رفتم حموم و موهام رو با نرم کننده شستم و به تنم صابون معطر زدم. قشنگ ترین پیرهنم رو تنم کردم و با اعتماد به نفس عجیبی پام رو گذاشتم توی خیابون.

  وقتی رسیدم به کافه دیگه اعتماد به نفسم به اوج خودش رسیده بود و من داشتم تو ابرا سیر می کردم. در کافه رو که باز کردم با سیل بزرگی از دوستای تازه و قدیمیم رو به رو شدم و با همشون به همون با شخصیتیی سلام و احوال پرسی کردم که تو فیلما می دیدم. وقتی از اونا رد شدم رسیدم به میزی که دوست دخترتون پشتش نشسته بود. رفتم جلو و بهش سلام کردم. از جاش بلند شد و چنان با گرمی دست منو فشار داد که حالم دگرگون شد. رفتم سر میزم نشستم و شرو کردم به کار کردن روی موضوعی که خودتون داده بودین. جوری تو کار غرق شده بودم که دیگه جدی جدی یادم نبود کجام و چی داره می شه و جالب اینجاست که هنوزم اون وقاری رو که ازش صحبت کردم رو نگه داشته بودم. وقارم تا حدی بالا رفته بود که حتی دوستای نزدیکمم به خودشون اجازه نمی دادن به شوخیم که شده بهم بگن: چه خوش تیپی کردی امروز و چه خبره و این جور سوالای متداول.

 

  تو همین حین بود که دوست دخترتون از پشت میز بلند شد و اومد طرف من:

-          آقا احسان با اجازتون.

 خیلی جا خوردم اول. بعد دستش رو دراز کرد برای دست دادن. نیم خیز شدم و به نشان احترام کاملا از صندلیم جدت شدم که اون کار رو کرد. همه چیزم از همون جا شروع شد حقیقتا. جرقه شیطنت وقتی تو چشمای یه دختر با شخصیت دیده شه، دیگه برا آدم هیچ شعور و حواسی نمی مونه. صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و همون جا، یعنی دقیقا توی کافه با من روبوسی کرد. چنان عطری زده بود که نپرس. بعدا که بهم گفت اون عطر رو شما براش خریدین واقعا به داشتن استاد با سلیقه ای چون شما افتخار کردم.

  تو همون گیجی بودم که دیدم دستش هنوز تو دستمه و اونم دوباره داره صورتش رو به صورتم نزدیک می کنه و این بار لباش رو روی لبام گذاشت و همون وسط چنان بوسه ای نثارم کرد که هنوزم که دارم دربارش حرف می زنم مزش رو روی لبم حس می کنم.

 

  بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و به سختی دوباره وقارم رو به دست آوردم و دعوتش کردم که سر میزم بشینه اما اون با کمال شجاعت و در اوج بی شرمی( که البته به نظر من نقطه قوت یک زن به حساب میآد) به من پیشنهاد داد که بریم خونه و ادامه صحبتمون رو اونجا دنبال کنیم. با چنان لحن جدی و محکمی این جمله رو گفت که واقعا توان رد کردن نداشتم...

 

 

   حدود دو ساعت بعد از خونش اومدم بیرون و فقط داشتم به این فکر می کردم که واقعا سلیقتون خوبه استاد.

 

  به هر حال اینم داستانی بود که باید یه روزی براتون می گفتم. چه بهتر که این باری که موضوع داستان رو آزاد گذاشتین بهتون بگمش. امیدوارم خیلی از دستم ناراحت نشین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

باز شدگی کافه

کافه کرج از امروز بعد از افطار، آماده پزیرایی جزئی از شماست.

 

تلفن: ۰۹۳۶۴۸۳۳۴۲۹

برنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

به خاطر یک مشت قهوه!

...

از توی تختش بلند شد و یه کم به در و دیوار نگاه کرد و با مشت کوبید روی ساعتی که هنوز داشت ناله می کرد. صدای ساعت قطع شد و اون از در اتاق رفت بیرون. طبق عادت همیشش رفت تو آشپزخونه و سراغ کابینت که قهوه درست کنه. ظرف قهوه رو در آورد و درش رو باز کرد. ظرف قهوه رو پرت کرد رو زمین و داد کشید:

- لوسی تو کدوم جهنمی داشتی پرسه می زدی که یادت رفته از این زهر ماری برا من بخری؟ هان؟ یعنی تو واقعا اینقدر کودن شدی؟

لوسی که تازه از خواب بیدار شده بود هاج و واج از اتاق اومد بیرون و به ظرف قهوه که خالی بود و افتاده بود روی زمین نگاه کرد.

- دوباره چت شده صبح کله ی سحر؟ بازم وحشی بازیت زده بالا مردک؟ هان؟

- می دونی لوسی تو احمق ترین موجودی هستی که تا حالا این دنیای عوضی به خودش دیده. من بهت جا دادم. بهت امکان زندگی دادم. بهت پول و غذا می دم و تنها چیزی که ازت می خوام اینه که قهوه ی منو آماده کنی و توی لش حتی این کارم نمی کنی. احمق !

دستش رو برد توی کابینت و یه ظرف قهوه ی دیگه در آورد.

لوسی: پس اونی که تو دستته چیه مردک؟ ان پودر شده ی مگس که نیست. قهوست مردک. قهوه.

- وای خدای من . فکر می کنم تو احمق به وجود اومدی و قراره احمق هم از این خراب شده بری. این قهوه ی توئه احمق نه قهوه ی من. ظرف قهوه ی من خالیه. ظرف ... قهوه ی ... من ... خالیه. تکرار کن. ظرف قهوه ی من خالیه.

- ظرف قهوه ی من خالیه. ظرف...

- نه کودن نه. ظرف قهوه ی تو نه. ظرف قهوه ی من.

- خب منم که گفتم ظرف قهوه ی من.

- اوه درسته ظرف قهوه ی تو خالیه. ولی اینا مهم نیست. این مهمه که ظرف قهوه ای که مال منه خالیه. ببینم تو قرص کشنده داری؟

- آره دارم. یه بار خودم داشتم باهاش می مردم. برا چی؟

- خب برای کشتن.

لوسی هاج و واج: آهان. آره. الآن می رم بیارم.

لوسی رفت تو اتاق و اون به رفتنش نگاه می کرد. با خودش گفت: این زندگی نکبت با یه روزی تموم شه. آره کی بهتر از الآن که قهوه ندارم؟

لوسی از اتاق اومد بیرون و قرص رو داد بهش.

- زود باش دو تا قهوه درست کن و توش از این بریز. وقتشه این حماقت رو تموم کنیم.

- تو شاید. ولی من چرا؟

- واسه این که هیچ وقت نتونستی منو راضی نگه داری. با این که بهت آزادی همه جوره دادم ولی توی احمق نفهمیدی. تو آزادی رو فقط تو هر زه گریت می بینی.

- اوه خدای من درسته. حق با توئه. منم می خوام که بمیرم.

تا قهوه ها درست شن رفت کنار پنجره و یه سیگار روشن کرد و شروع کرد به فکر کردن. لوسی قهوه ها رو آورد و هر دوتاشون بدون کلمه ای حرف زدن یا فکر کردن خوردنشون و ساکت موندن.

بعد از حدود یک ساعت لوسی مرده بود اما اون سالم بود.  از جاش بلند شد و رفت قوطی قرص رو نگاه کرد و گفت:

- دقیقا همون طور که فکر می کردم احمق از این خراب شده رفتی لوسی.

رفت طرف در. پالتوش رو پوشید و رفت سمت کافه کرج که یه قهوه بخوره و اتفاقای امروز رو فراموش کنه.

آخه کافه کرج خیلی جای خوبیه!!!!

پ.ن۱: چرا رنجم می دی؟... چون دوست دارم!

پ.ن۲: اگر کونت می سوزه یعنی هنوز صاحب نشیمنگاهی و باید از این بابت شاکر باشی!!

پ.ن۳: کهنسالی پیدا نمی شود که فراموش کند گنجینه اش را کجا پنهان کرده است...

پ.ن۴: کافه کرج به زودی افتتاح خواهد شد:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

همیشه اگر هم بزنی گهش در نمیاد!!

bazhgar

یه باریکه ی نور افتاده بود روی صحنه. همه داشتن نگاش می کردن.خیلیا هم داشتن بهش می خندیدن حتی.

نمی دونست چی کار کنه. پرده افتاد جلوی چشمش و اون دیگه تماشاچیا رو نمی دید. با خودش گفت:

وای... چی کار کردم؟

همه چیز به هم خورد. بازیگرای دیگه همه دورش جمع شده بودن و داشتن نگاش می کردن. همه از دستش شاکی بودن. چه گندی بالا آورده بود.

یه دفعه فریاد کشید:

یه لیوان آبجو با یه نخ سیگار به من بدین.

همه جا خوردن. مسئول پرده فکر کرد که این بخشی از بازیش بوده و پرده رو باز کرد.بقیه بازیگرا ماتشون برده بود. دوباره فریاد زد:

مگه با شما ها نیستم؟ می گم سیگار و آبجو بهم بدین. سریع.

بازیگرا فکر کردن عقلشو از دست داده. اما اون به بازیش ادامه داد.

ادامه داد و بهترین بازیش رو همون موقع کرد.

به خاطر اون بازی کن گرفت. کن... می فهمی یعنی چی پسر؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

روزمرگی

روزمرگی چیزیه که ما ایرانیا تقریبا هر چند ماه یه بار باهاش درگیر می شیم و من چند وقتیه حدودا درگیرش شدم.

دلم برا خیلی چیزا تنگ شده.

دلم برا سالنای تئاتر و روی زمین نشستن تنگ شده. برا اون وقتایی که از ساعت ۱۱ تا ساعت ۴ پشت گیشه ی بلیط وایمیستادم با بلیط یکی از کارای خوبو بخرم. برا اون آدمایی که تو صف بلیط می دیدمشون و باهاشون آشنا می شدم. حتی یادمه که با چند تا از همون آدما روی پله های تالار مولوی نشستیم و با هم مار و پله بازی کردیم.

حقا که هیچ مار و پله ای به اندازه ی اون دفعه بهم نچسبیده بود. چند وقت پیش که رفته بودم دانشگاه هنر یکیشونو دیدم و همدیگه رو یادمون اومد. آره سپیده، منظورم تویی!

حتی یکی از بهترین دوستام که اون موقه ها تهران بود و جدیدا اومده کرج رو هم سر خریدن بلیط توی تالار مولمی باهاش آشنا شدم. الهه رو می گم.

روزگاران ياد باد

عكس: اين عكس تقريبا برا يه سال پيشه. مكان: خانه هنرمندان ايران.

نفرات از چپ به راست:پويا ، الهه ، احسان (خودم) عکاس: سارا

دلم برا اون وقتایی که تلفنی با آرتام سر این که فلان تئاتر خوب بود یا نه بحث می کردیم و هیچ وقتم به نتیجه نمی رسیدیم تنگ شده.

برا خانه هنرمندان ، برا گالري ديدنا،‌ برا كافه رفتنا، دلم برا خيلي كارام تنگ شده.

دگم برا خانم رودكي و دكوري كه با آرتام برا اتاق نقاشي كودك حوضه هنري زديم تنگ شده.

دلم براي عرفان متكيايي و اون لبخند قشنگي كه هميشه روي لبهاش بود تنگ شده.

دلم برا هر چند وقت يه بار تو مهرگون جمع شدن و با بچه هاي قديمي كتاب سوم شيوه نوين دف نوازي حبيبي رو زدن تنگ شده.

ديگه حتي نت خوندن فك كنم برام سخت شده باشه.

دلم تنگه. برا خيلي كارا و برا خيلي چيزا. چند وقتي مي خواستم به خودم بقبولونم كه كرج با تهران فرق چنداني نداره ولي واقعا خيلي فرق داره. دلم حتي برا نمايشگاه عكس هديه تهراني كه وقتي توي نمايشگاش بودم فقط داشتم فحشش مي دادم هم تنگ شده.

من الآن كافه دارم. و يه آدم كافه دار بايد به همه چيزاي ديگش هم برسه.

فكر كنم همين كه يادم اومد چند وقته كه كاري نكردم خودش نشونه ي خوبي باشه برا اين كه كاراي بهتري هم بكنم.

پس اگر كسي خواست بره نمايشگاهي تئاتري چيزي يه sms هم به من بده.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/25ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

چیز *شعر

زندگی سادگی برگ

خستگی دیوار کاه گلیست،

یا شاید آبتنی کردن ماهی در رود،

زندگی آن ابریست که می بارد

یا پرنده ای که هر شب تا صبح می خوابد.

زندگی سادست

مثل بوییدن گل

مثل بوسیدن لب.

زندگی چیزی نیست

که به گوش منو تو می خوانند.

و به قول سهراب

زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است.

همین.

 

 

* در اینجا چیز یعنی پنیر!

پ.ن۱:همینطوری یهویی اومد نوشتمش.

پ.ن۲: من شاعر نیستم، ایراد تکنیکی نگیرید.

پ.ن۳: نمی دونم اصلا چرا نوشتمش :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

رک و پوست کنده بگم، كافه كرج بدون بودن كسي كه بهش معني مي داد،‌ بدون كسي كه برا من به وجودش آورد، بدون كسي كه از سهام داراش بود و غيره،

برا من هيچ ارزشي نداره و بدون اون هيچ ارزشي هم نخواهد داشت. ..

كافه كرج

همين

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

دلم بدجوری گرفته.

قانون نامه ی شخصی:

قانون ۲۱۲ تبصره ی ۱:

موضوع: عشق.

همه چیز برای این شروع می شه که یه روزی تموم شه.

کافه داره افتتاح می شه.

روز مستي

همه چيز تموم شد... نمي دونم شايدم شروع.

بسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

My fantasy

my fantasy

همیشه از وقتی یادم میاد رویاهای عجیب غریبی داشتم.

تا این حد که مثلا یه بار نقشه ی یه ماشین رو کشیده بودم که عبارت بود از یک ماشین ساده که امروزه شاید بشه بهش گفت پیکان جوانان و شکل موتور اون ماشین رو هم جداگونه کشیده بودم که عبارت بود از یک مکعب خیلی کج و کوله و با نهایت غرور این نقشه ها رو پیش داییم «که مهندس مکانیکه و در خانواده هم از جایگاه خاصی بهره منده» بردم و ازش خواستم تا یه ماشینی مثل اون طراحی کنه که سوختش «دی اکسید کربن» و دودش «اکسیژن » باشه.

در کمال تاسف همه بهم خندیدن و همون موقع بود که من با مفهوم ایده آلیستی آشنا شدم.

چند وقت بعد بود که گفتم پول خیلی چیز بدیه و کاشکی می شد آدما بدون این که پول بگیرن کار می کردن و بدون این که پول بدن هم چیزایی که لازم داشتن  مي داشتن!.

اینبار بهم گفتن ایده آلیست احمق!

دفعه ی بعد گفتم می خوام برم دنبال هنر و برام مهم نیست که شاید از خود هنر پول در نیارم، می تونم کنارش یه شغل با در آمد «مثل تاکسی رانی !» داشته باشم.

بهم گفتن ایده آلیستی که جو گرفتتش!

بعد گفتم توی روابط عاطفی هیچ چیز به جز علاقه ی دو طرف به همدیگه لازم نیست و حتی اگر در آمد هم کم باشه هر دو طرف از این که با همن راضی خواهند بود.

....... گفتن ایده آلیست افراطی!!!

خوشحالم که من امروز پسری هستم که همه ی کارایی که دوست داشتم رو کردم، دارم هنر رو ادامه مي دم «البته نه به صورت دانشگاهی که آزاد » ، دارم كافه مي زنم و تا چند روز ديگه افتتاحش مي كنم، بهترين دختر روي زمين رو براي دوستي و با هم بودنهاي بي شمار پيدا كردم، و هر روز بيشتر از ديروز خوشبخت و خوشحال خواهم شد.

يه فرد ايده آليست، در صورتي كه اصولي برخورد كنه حتما پيروز خواهد شد...

پ.ن: چند وقتي مي شه انگشت توي دماغ جواب نمي ده. كسي راه حلي داره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/14ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  | 

همه چیز حل می شه!

از وقتی به دنیا اومدم تو گوشم گفتن همه چی حل می شه.

حالا گیرم که هر چی بوده. از معذلات سیاسی بگیر تا کمبود س..ک..س در جوانان و مشکلات اقتصادی و کمبود سازمان صلح و باختن توی پانتومیم و رفوزه شدن تو مدرسه و سکته کردن ناگهانی و خلاصه همه چی.

همیشه مثل اینکه تنها جوابی که توی مملکت ما می شه به حال حاضر داد اینه که در آینده ی دور همه چی حل می شه.

من شخصا به نتیجه ی عمیقی رسیدم که خودم رو به خاطرش تحسین می کنم. اونم این که اگر یه روزی یه چیزی حل شه، اون روز حتما روز بدي خواهد بود! چون چند تا مساله ي مهم تر از اون چيز اول به وجود خواهد اومد كهاونا قراره در آينده حل شن. بنابراين هر مشكلي براي حل شدن احتياج به ايجاد چند تا مشكل ديگه داره. و اين يه روندي مثل سيستم هاي هرمي ايجاد مي كنه كه آدم توش زنده نمي مونه.

خب پس چه كاريه؟! آدم مي تونه توي زندگيش به محض اينكه مشكلي پيش اومد سريعا خودشو بازنشست كنه و بي خيال همه چيز شه كه مشكلات بعدي به وجود نيان. اينجوريه كه آدم مي تونه خوشبخت باشه.

اثر توكا نيستاني

!!!

!!

!

پ.ن: براي دوست داشتن دليل لازم نيست... سري كه دستمال مي بندندش حتما درد كه نمي كند!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط آنکه نگاه می کند فقط  |